تبليغاتX
در استواي داغ خيابانهاي اين شهر

شايد اگر بار ديگر در اين دنيا تكرار شوم ، اين اتفاق دهشتناك براي من بيفتد . آنچه را كه مي نويسم برايم بشدت واقعي است و آن را با تمام وجودم لمس كرده ام . آري من تمامي عشقم را در پشت سر جا گذاشتم  و گذشتم . قطره قطره قطره اشكهايم را به پاي اين قصه ريخته ام .

                                       ******************************

                                            قصه سوم : كابوس پشت سر مانده

 

 

  يك شلوار پسرانه پوشيده بود و پي پدرش مي دويد . سر و و ضعش با موهاي كوتاه و  شلوار مشكي پارچه اي خط دارش  بيشتر به جاهل ها مي زد تا دختر بچه اي هشت ساله . پدرش يال دانگ و دراز و بي قواره با كفشهايي گشاد و پاره جلوتر از او خود را مي كشيد . كمي گيج از خماري و نعشگي بود . از روزي كه مادر بچه به تنگ آمد و از خانه اين مرد معتاد فرار كرد دوسالي مي گذرد . مادر خواست كه دختر بچه را از پدر بگيرد اما نتوانست و دختر بچه ماند پيش پدر ، حقيقتش دختر بچه پدر را بيش از مادرش دوست داشت و پدر نيز با تمام آنكه هروئين غيرتش را برده بود ولي  عاشقانه  دختر بچه را مي پرستيد .

 

  اعتياد كشنده از زماني آغاز شد كه پدر دختر بچه از كار بيكار شد  و ديگر كسي به او منبت سفارش نمي داد ، كاري كه پدر دختر بچه در آن تبحر داشت . همه بازار رفته بودند سراغ منبت هاي ارزان قيمت چيني ... فقط هم همين نبود ، بيكاري بعلاوه زن عصبي و بي عاطفه و سرد مزاج دلايل ديگري براي رو آوردن مرد به اعتياد بود، خصوصاٌ وقتي كه پايش شكست و خانه نشين شد و جز غرولند همسر و فحش و بدو بيراه چيزي نصيبش نشد ، اين بود كه مونسش شد ترياك و بعد هم هروئين ، آن هم وقتي كه تازه دخترش زبان باز كرده بود و شيرينش نوش داروي پدر بعد از مرگ سهراب غيرت شده بود .

 

  عادت اعتياد ... عبث و بي حوصله و گيج و آس و پاس در خيابانها در حالي كه  دختر بچه در پيش مي دويد. تنها دل خوشي دختر بچه پدرش بود كه در نهايت اين دويدن ها در شب سرد او را در آغوش مي گيرد و هر دو برروي كارتون مقوايي در زير انبوهي از نايلونها و پتو پاره اي بخواب مي روند .

     يك روز پدر دختر بچه تصميم گرفت كه با پولي كه از گدايي و صدقه جمع كرده بود برود به روستاي مادريش شايد فرجي شود ، بهمراه دختربچه راه افتادند و رفتند به ترمينال اتوبوس راني ... بليطي خريدند و منتظر  ساعت حركت شدند . پدر زانويش را به بغل گرفت و نشست . دختر بچه هم در كنار او بر روي زمين نشسته  و با تكه گچي كه پيدا كرده بود برروي زمين دختر بچه اي را با موهاي دم موشي مي كشيد .

    پدر رفت و تكه ساندويچي از پيرزني كه حواسش نبود كف رفت و آمد به سراغ دختر بچه ساندويچ را به او داد و خودش با علاقه نشست و خوردن دختربچه را نگاه كرد و با دست  ناخودآگاه موهاي دختر بچه را از پيشانيش كنار زد  و او را بوسيد .

 

   نزديك عصر بود كه راننده اتوبوس آمد و مسافرها را صدا زد ، ناگهان عده ي زيادي از گوشه و كنار ترمينال به سمت اتوبوس هجوم آوردند . پدر دختر بچه هم از جايش جست و دست دخترش را كشيد و به سمت اتوبوس دويدند و به ازدحام در مقابل اتوبوس رسيدند ، پدر دختر بچه دست فرزندش را محكم چسبيده بود و در آن ازدحام همه را هل  مي داد تا خودش و بچه اش سوار اتوبوس شوند ، همينكه به پاي در اتوبوس رسيدند پدر ناگهان يادش آمد كه خودش را براي مسير طولاني اين سفر نساخته و ممكن است بين راه خماري بزند ، پس بليط رانشان داد و دختر بچه را سوار اتوبوس كرد وخودش  به سمت توالت دستشويي هاي ترمينال دويد . به توالت كه رسيد متوجه شلوغي بيش از حد آن شد ، شروع كرد به قسم دادن كساني كه در صف ايستاده بودند تا نوبتشان را به او بدهند . بالاخره كسي راضي شد كه در مقابل التماسهاي او نوبش را به پدر دختر بچه بدهد . به سرعت وارد توالت شد ، شير آب را بر روي آفتابه باز كرد تا صدايش حواس ديگران را از آنچه كه در توالت   مي گذرد پرت كند . از زير لباسش وسايل ساختن را در آورد و شروع كرد و سوزني را كه چندين بار مصرف كرده بود پر كرد و رگ گرفت و زد تو رگ ، در همين حين صداي دخترش راشنيد كه از پشت توالت او را صدا  مي زند . بيرون آمد و تشري به سر بچه كشيد كه چرا از اتوبوس پياده شده به توالت مردانه آمده ، دست دختربچه را گرفت و به سمت اتوبوس دويدند . هنگام بيرون امدن از توالت پدر دختربچه نگاهي را حس كرد كه بروي دختربچه سرتا پا سر مي خورد و پايين مي آيد برگشت كه صاحب  نگاه را بشناسد ، اما او بعد از نظر بازي بسرعت رفته بود . پدر دختر بچه خدر و نعشه به صفي كه قصد سوار شدن بر اتوبوس را داشتند زد و بي آنكه متوجه دخترش باشد در صف فرو  شد و از هركس جلو زد و خود را به ابتداي صف رساند و پاي چند نفري را هم لگد كرد و سوار شد و رفت نزديك پنجره اتوبوس بي خيال نشست . دختر بچه  به تقلا براي سوار شدن افتاده بود . اما مسافران بچه را هل مي دادند . پدر خود را به صندلي رساندن و نشست و سر به شيشه سرد چسباند و به بيرون خيره شد . بالاخره دختربچه بابا كنان موفق شد خود را به پاگرد اتوبوس برساند ، شاگرد راننده  اتوبوس فكر كرد كه دختربچه گدايي است كه بخاطر گدايي كردن مي خواهد سوار اتوبوس شود و مانع او گرديد . دختربچه به شاگرد راننده پدر خود را نشان داد . پدر دست برد و در جيب بليط دختربچه را بيرون آورد تا به شاگرد راننده نشان دهد اما بليط را كه دردست گرفت آنرا دوباره مچاله كرد و در ته جيبش چپاند و از سرنعشگي شروع به خنده بي دليل و بي جانی كرد و بي تفاوت به دخترش كه با تشر راننده پياده مي شد  خندید  و همچنان كه عقل از سرش پريده بود با خنده مريض سر به شيشه سرد پنجره گذاشت و دخترش را كه ميان موج شلوغ مردم از اتوبوس دور مي شد نگاه  كرد . اتوبوس راه افتاد و آرام از محوطه ترمينال بيرون آمد . دختربچه بدنبال اتوبوس  دويد و بابا  بابا  زد ، اتوبوس كه سرعت گرفت ، دختربچه به گريه افتاده بود و جيغ مي زد و در پي اتوبوس مي دويد .

 

كيلومترها  اتوبوس از شهر دور شده بود و پدر دختربچه همانطور كه سرتب دارش را بر شيشه سرد گذاشته بود بي اراده مي خنديد ، خنده اي كه به ساعتي بعدتر به گريستني سخت تبديل شد ...

 

پدر دختربچه كه نعشگي از سرش پريده بود با اولين اتوبوس از دهات به سمت شهر برگشت تا دختربچه اش را پيدا كند . تمام راه دلش شور مي زد و هرزچندگاه در ماتمي سخت مي گريست و خود را لعنت مي كرد كه چرا فرزندش را تنها گذاشته ...

 

به ترمينال رسيد ... بادي همه پاره كاغذها را به هوا بلندكرد . پدر دختربچه نام فرزندرا فرياد مي كرد اما هيچ پاسخي نمي شنويد ...

 

 

---------------------------------------------------------------------

با همان شلوار مشكي راه راه پسرانه بر تخت فلزي و رنگ و رو رفته اي كه تنهابا پتوي كهنه سربازي پوشيده شده بود در اتاق توالت شور ترمينال با نگاهي مسخ وخيره به دور دستها افتاده بود . پدر دختربچه با نشاني هايي كه داده بود او را بالاخره يافته بود ...

پدر هرچه بالاي سر دخترش داد زد و اشك ريخت و نام او را فرياد زد و گونه هايش را بوسيد نتوانست او را از  خيرگي بيرون بياورد . چهره زخمي دختربچه و لباس پاره اش مي رساند كه در اين ترمينال آنچه كه نبايد اتفاق مي افتاده افتاده ... پدر پاره هاي لباس و تن زخمي دخترش را مي بوسيد و با اشك مي شست و از درك لحظه هاي سخت فرزندش كه در اين ترمینال كشيده و يا در تمام زندگي به ضجه افتاد و فرياد  زد . خدايا بچه مو برگردون ، اعتيادمو مي زارم كنار . پدر خوبي براش مي شم . فقط برش گردون ...

 

از آن روز توالت شور ترمينال تا سالها مهماني در اتاق خود داشت . بچه اي كه خيره به سقف و بي هيچ حرفي چسبيده به تخت آهني زواردررفته اش شده بود و مردي كه هرصبح از جگر فرياد مي كشيد و از گريستن كف از دهان بيرون مي آورد و تنها در دیوانگی تمام خدا را قسم مي داد تا بچه اش را به او برگرداند .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:10 توسط شارمین میمندی نژاد |


 مردماني  را دراين استواي داغ خيابان ها مي شناسم كه سراپا گناهند و لنگ مي زنند و ازجنوب تا شمال اين شهر در رفت و آمدند ؛ همه آنها نمي دانند كه از كجا پايشان لنگ شده ، بعضي ها مي گويند مادر زادي است و بعضي       مي گويند بيماري است كه از مهاجرين كشورهاي ديگر آمده

 

                                      ******************************

                                                   قصه دوم : شاد باش

 

انگشت شست كوچك نوزاد تازه متولد شده را ميان شست و اشاره خود مي گرفت و نگاهي به دور و اطراف           مي انداخت ...

 

تنش تمام خورد شده بود و وقتي كه زير بغلش را مي گرفت تا زيرش را تميز كند استخوانهايش در زير دستانش به صدا در مي آمد و داد او را كه مردي درشت و قوي بود به هوا مي برد . هن هن او كه زني فربه بود با ناله هاي مردش   مي آميخت ، تنها كاري كه او مي كرد اين بود كه شوهرش را از اين سو به آن سو كند وزيرش را تميز  كند   و از دوا و دارو به دليل نداري هيچ خبر نبود .و مرد زمين گير شده كه از ارتفاع كار افتاده بود بايد تنها به جابجا شدن بر بستر بو گرفته از چرك و زخم بسترش رضايت مي داد و در مقابل ديدگانش مي ديد كه همان خورده اسباب خانه نيز به فروش مي رود و فرزندانش روز به روز دلمرده تر چهره زرد مي كنند و گونه هايشان با فرو رفتگي زير چشمانشان يكي      مي شود .

 

دور و اطرافش را خوب مي پايد ، بعد شست نوزاد را از پارچه سبز رنگ اتاق زايمان بيرون مي كشيد ...

 

با هن هنش راه پله را به هم مي دوخت و هر بار مجبور بود كه عرق هايش را كه بر موزايك راه پله مي ريزد را نيز دستمال بكشد و در جان كندني تمام سنگيني نگاه سر زنش باري را برروي خود حس مي كرد كه سر آخر قرقركنان از او مي خواست كه دوباره پله ها را دستمال بكشد و مي رفت و شوينده اي ديگر مي آورد ، اسيدي كه بر موزايك كف مي كرد و بويش ريه هاي و دستان بي دستكش او را مي سوزاند . بعد از اين همه پله نوبت به جابجايي يخچال و رختشويي مي رسيد كه در زيرش به كپك اين همه سنگيني نشسته بود . شب كه مي شد با اين اندك پول از مستخدمه سوار مترو مي شد و نان و آبي براي خانه مي آورد و بدون آنكه از درد ريه و استخوان گردن و كمرش چيزي بگويد ، سعي مي كرد نشان دهد كه اوضاع روبه راه است . شوهر از بستر زمين گيري به او نگاه مي كرد و از چشم هاي فرو افتاده همسرش مي فهميد كه او  در پله هاي بالا رفتن ديگران شخصيت و غرورش را به دستمال حقارت پاك كرده .

 

روزهاي اول مي ترسيد اما حالا به راحتي تخت متحرك نوزاد تازه متولد شده را از اتاق زايمان به سوي اتاق كودكان هل مي داد و بعد پتو را كنار مي زد ...

 

تحمل نمي توانست كند كه زن هرشب از كارخفت بار در خانه اين و آن باز گردد و او منتظر مرگ در گوشه اتاق افتاده باشد و آرام ارام بوي زخم بستر بگيرد ، پس قبل از آنكه يك شب زن به خانه برگردد عصايش را به زير بغل كشيد و از خانه گريخت و خود را به تاريكي شب زد و زن هرچه در پي او گشت هيچ نيافتد . رفتن شوهر دردسري تازه شد و ابتدا صاحب خانه كه پيرمردي از كار افتاده مي آمد و زن و فرزندي هم داشت ، زن را رايگاني يافت كه مي توانست براي عشرت عنينش لحظه اي را با او بگذارند و اگر زن به اين ذلت تن نمي داد ؛ يا او را تهمت سر و سير با اين وآن     مي زد و از خانه بيرون مي كرد و يا لطفي در حق او مي كرد و بي هيچ تهمتي عذر او را مي خواست كه نگه داشتن زني كه شوهر در بالاي سرش نيست در هيج كجاي اين شهر پسنديده نمي آمد .

 

مي آمد پشت در اتاق زايمان و يك لحظه قدم نورسيده را شاد باش مي گفت ...

 

دربدري و خانه بدوشي شروع شد ؛ آخر ما اين خانه را نمي توانيم ترك كنيم شايد آن رفته باز آيد ، شايد نشاني ، خبري از او به ما رسد ... زن مجبور بود كه از اين بنگاه به آن بنگاه شود ؛ همه بعد از آنكه مي ديدند زن بي مرد مانده طمع مي كردند و پاسخ منفي  زن را كه مي شنويدند تنها يك جمله مي گفتند : ما خانه به زن بي مرد نمي دهيم .

 

نوزاد خونين از بطن مادر را بيرون مي آوردند و به ماما مي سپردند ؛ ماما  هم بعد از آنكه بدن ناف نوزاد را مي بست او را به دست پرستاران مي سپرد تا او را تر و خشك كنند و او هم مي توانست در اين فرصت به در اتاق نوزادها رود و همچون ديگر پرستاران شاباش بخواهد .

 

بعد از روزها دربدري و خفت ؛ بعد از آنكه آبرويش را داد . از اين خانه به آن خانه با تهمت بيرونش كردند ،بعد از آنكه پذيرفت كه صاحب خانه اي پير و صاحب خانه هاي پير با او خلوت كنند ، بعد از مريضي و دربه دري فرزندانش تا پاي مرگ رفتن يكي از آنها بالاخره بخت در خانه او را زد و كسي حاضر شد تا ضامن او براي كار دربيمارستان بعنوان خدمه شود ؛ اوهم خدمه اتاق زايمان شد و لباس سبز مي پوشيد و لنگهاي  پنبه هاي خونين و زائده هاي اتاق عمل را خالي كند و از بركت اتاق زايمان هم استفاده كند و همچون خدمه ديگر به پشت در اتاق برود و قدم نورسيده را تبريك بگويد و شاباش بخواهد .

 

به پشت در اتاق زايمان آمد ، « تبريك آقا دختره » مرد نگاهي بي تفاوت به سرپاي زن انداخت انگار فهميده بود اين تبريك براي شاباش خواستن است ، ممنوني گفت و رو برگرداند و رفت ؛ زن نگاهي به بي تفاوتي مرد انداخت و در اتاق را بست و به بالاي تخت چرخ دار دختربچه آمد و به نوزاد نگاه سردي  انداخت و ملافه را از روي بچه كنار زد و نگاهي به اطراف انداخت و قنداق بچه را باز كرد و انگشت شست پاي بچه را ميان انگشت شست و اشاره خود گرفت و آن را ناگهان محكم كشيد ، نوزاد جيغ بلندي مي كشيد و بسرعت از درد بي حال مي شد و از هوش مي رفت . اين اتقام زن بود از همه آنها كه شاباش نمي دادند . انتقامي براي لنگ زدن دهها نفر براي  فردا      

 

 

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:57 توسط شارمین میمندی نژاد |


ظهر گرم ، عاقبت اين خيابان جز خستگي و دلمردگي هيچ نيست .

                   

 

                                                    ****************

                                                 قصه اول : اتوبوسي در اين جاده بي انتها  

 

     بچه مردم برروي ميز سرد آهني سر مي خورد . نوزاد مردم گريه مي كرد و جيغ مي كشيد و دست به دست      مي شد. مادر بچه كنار پدر بچه گيج و منگ روي صندلي ارج آهني نشسته  و خيره به دستهاي جراح شده بود .                                                  

جراح كه چه عرض كنم ، بچه مردم را سپرده بودند دست سلمانيچي محل كه چند باري ختنه و دمل چركي و ورم بيضه عمل كرده بود و گه گاهي هم استخوان در رفته اي را جا مي انداخت ، حالا شده بود يك جور دكتر محله ، مادر بچه يادش آمد كه چند وقت پيش آمده بود پيش دكتر محل و پسر پنج ساله اش را سپرده بود دست او ، دكتر هم پسر پنج ساله اش را خوب خوب آمده كرده بود . مادر در اين فكر بود كه دكتر سلمانيچي به مادر تشري زد كه برود بيرون ، مادر همچنان گيج و منگ و خيره بود كه دوباره دكتر تشري زد و رو به پدر بچه كه خمار مي زد كرد و از او خواست مادر بچه را بيرون ببرد . پدر بچه هم زير بغل مادر را گرفت و او را بلند كرد و به بيرون برد و اسكناس هاي تا نخورده را از روي ميز آهني برداشت و تا زد و در جيبش گذاشت و سري به احترام براي دكتر سلمانيچي خم كرد و مادر را كشان كشان بيرون برد . بعد مادر و پدر ديگري آمدند  وبچه اشان  را برروي ميز آهني سر دادند به سمت دكتر سلمانيچي . اين بچه مي شد هفدهمين بچه مردم كه برروي ميز آهني سر مي خورد .

   اتوبوس كه راه افتاد بچه مردم خواب بود و گيج و كمي هم لمس مي زد ، مادر و پدرش هم سر و رويي صفا داده بودند و با نيم لبخندي كنار هم نشسته بودند . پدر بچه ديگر خمار نمي زد و خودش را براي اين سفرحسابي  ساخته بود . صندلي جلويي اتوبوس هم پدر و مادر آشنايي نشسته بودند كه بچه نوزادشان را كه گيج و منگ مي زد در بغل گرفته و لبخندي هم بر لبانشان ماسانده بودند و هرز چند گاه مي چرخيدند و لبخندي به پشت سري ها تحويل       مي دادند و ابراز رضايت مي كردند كه اين بچه ، بچه خوبي بود و از اول تولدش قدم خير براي خانواده داشت و حال هم روزي زندگي خواهر و برادرانش شده ...

   مادر بچه سر به شيشه اتوبوس گذاشته بود و بيابان خالي كنار جاده را نگاه مي كرد ، هرز چندگاه بچه در بغلش پيچي مي زد و ناله اي مي كرد و مادر را وادار مي كرد كه سينه شير خشكيده اش را به دهان بچه بگذارد ، اما بچه آني لب به پستان مي گرفت و بعد بي حال و بي جان پستان را رها مي كرد و سرش يك ور در زير سينه مادر مي افتاد و از هوش مي رفت و مادر را آهي بيرون مي داد و اندكي پشيمان مي شد ، اما هنوز غصه و حسرت را فرو نداده بود كه پدر بچه زير بغلش را مي گرفت و لبخندي زرد و آجري مي زد و مي گفت كه اين بچه قدم خير است و اگر خدا  بخواهد بخاطر اين بچه بقيه بچه ها عاقبت بخير مي شوند ، خصوصاٌ پسر پنج ساله شان كه شايد ديگر مجبور نباشد برود پيش دكتر سلمانيچي و زجر بكشد . مادر راضي شده سر به شيشه مي گذاشت و چرتكي مي زد و مي رفت آن دور ها و به خاطرات قديمش

   كمي روغن جوش مي ريخت توي ظرف مسي و مي گذاشت سر جراغ گاز و كنارش هم يك  تكه آجرش راقرار   مي داد و آتش را بالا مي كشيد  تا به جلز و ولز بيفتد و خودش هم مي نشست گوشه اي و آرام نخي سيگار مي گرفت و لاستيكي را محكم مي بست تنگ دستش تا رگ بزند و بعد هم مي زد توي رگ . آن گوشه مادر پسر پنج ساله مي نشست و هي توي سر پسرش مي زد كه آرام بگيرد و بگذارد دكتر سلمانيچي كارش را بكند .پسر بچه پنج ساله هم بي تابي  مي كرد و به جلز و ولز روغن با چشماني ترسيده و از حدقه در آمده نگاه مي كرد ، بعد كه روغن خوب جوش مي زد مادر پسر بچه پيراهن او را بالا مي زد وپشتش را لخت مي كرد و به زور هلش ميداد سمت دكتر سلمانيچي ، دكتر هم با گيره ظرف مسي را مي گرفت و روغن جوش را بالا مي آورد....

  مادر پسر بچه پنج ساله فكر مي كرد ديگر لازم نيست در ظهر داغ يك روز در كف خيابان دراز بكشد و كاسه گدايي پهن كند و پشت سوخته پسر بچه پنج ساله اش را كه گيج از ترياك بود را رو به آفتاب بگيرد و دل رهگذران را كباب كند و هرز چند گاه هم براي آنكه زخم را تازه تر كند و جيغ بچه را به هوا برد ناخن اندازد زير خشكه زخم وآان را ناغافل بكند . همه چيز بخير خواهد گذشت اگر او بهمراه همسرش بروند آنطرف ...

  پنجه هاي مادر بچه شانه اي شد و در موهاي نوزاد رفت و جوريدن گرفت و سر بچه را كه يك طرفي افتاده بود بالا كشيد و به روي سينه اش تكيه داد . صورت سرد كودك از هميشه معصوم تر بود و دل مادر تنگ شده بود براي گريه هاي بچه اش . اتوبوس در هوا بليده مي شد و هرت هرت كنان جلو مي رفت . از آن سو در پشت كوهها خورشيد بيشتر خودش را پايين مي كشيد . شب نزديك بود . شب نزديك بود . مادر بچه بي اختيار سر به شيشه خنك ماشين گذاشته بود و  بي صدا طوري كه كسي متوجه نشود مي گريست و مي گريست ومي گريست تا كه به تونل رسيدند . صف طولاني از ماشين ها در پشت تونل به انتظار عبور مانده بودند . راه بسته بود .

   فرداي آن روز در ايست بازرسي متوجه بي حالي بچه شدند . سرباز صفر رفته بود بالا كه ماشين را بگردد و متوجه شده بود كه طفلكان سوار اين ماشين بي حالند ، بي حال كه نه . سرباز صفر بچه ها را تكان داده بود و فهميده بود كه همه آنها مرده اند و اين در حالي بود كه پدر ومادر بچه ها ادعا كرده بودند كه نوزادانشان خوابند .

   شك ايست بازرسي باعث شد كه مادران و پدران فرزند مرده را پياده كنند . اگر راننده اتوبوس در پشت تونل      نمي ماند شايد همه اين بچه ها زنده بودند و از ايست بازرسي با همان بي حالي رد مي شدند.

  بعد از گشتن دقيق بچه ها متوجه شدند كه در شكم  چهارده نوزاد سوار بر ماشين بسته هاي مواد مخدر جا شده و امعا و احشاء كودكان را همه بيرون آورده اند . شش كيلو و هفتصد گرم هروئين يافت شده به پنجاه و نه و سيصد گرم هروئيني كه به اين طريق جابجا مي شد اضافه گشت .

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:15 توسط شارمین میمندی نژاد |